Wednesday, 28 January 2015


The promotional video for the launch of my book (Bazgasht)

Crocus Books presents the launch of Bazgasht by Shahireh Sharif.

Bazgasht, meaning return or homecoming: an inspirational journey of self discovery through the eyes of two childhood friends. Revisiting their homeland, the mystical world and richness of Persian culture revitalises their spirits. Influenced by the writings of th Persian Philosopher, Attar, each finds new ways of coping with the difficulties of life as they get to know themselves and understand others.

The Launch will include an excerpt in Farsi with a translation in English, along with a screening of
‘The Collections’, a short film by dissident film maker Payman Mandegar.

Bazgasht is a Farsi language text, avaliable in PDF form

19th February 2015
6.00 PM

FREE entry

Performance Space
Manchester Central Library
St. Peter’s Square
Manchester
M2 5PD

Sunday, 18 January 2015

گروه شاهنامه خوانی



دیشب آخرین شب شعر کانون فرهنگی و هنری ایرانیان منچستر در 1392 بود. به مناسبت عید نوروز با گروه شاهنامه خوانی کانون برنامه ای اجرا کردیم

فردوسی _ احرا آقا کیومرث

بنام خداوند جان و خرد 

کزین برتر اندیشه بر نگذرد 

.

بناهای آباد گردد خراب 

ز باران و از تابش آفتاب 
پی افکندم از نظم کاخی بلند 
که از باد و باران نیابد گزند 
جهان کرده ام از سخن چون بهشت 
کزین پیش تخم سخن کس نکشت 
.
از آن نامداران و گردنکشان 
که دادم یکایک از ایشان نشان 
چو کاووس و کیخسرو تاجور 
چو رستم چو روئین تن نامور 
چو گودرز و هشتاد پور گزین 
سواران میدان و شیران کین 
چو شاه اردشیر و چو شاپور او 
چو بهرام و نوشیروان نکو 
همه مرده در روزگار دراز 
شد از گفت من نامشان زنده باز 
چو عیسی من آن مردگان را تمام 
سراسر همه زنده کردم به نام 

نمیرم ازین پس که من زنده ام 
که تخم سخن را پراکنده ام 
هر آنکس که دارد هُش و رای و دین 
پس از مرگ بر من کند آفرین 


انوری : اجرا خانم افسانه
آفرین بر روان فردوسی 
آن خجسته نهاد فرخنده 
او نه استاد بود و ما شاگرد 
او خداوند بود و ما بنده 

نظامی :اجرا علی آقا
سخنگوی پیشینه دانای طوس
که آراست روی سخن چون عروس
در آن نامه کان گوهر سفته راند
بسی گفتنی ها ناگفته ماند
اگر هر چه بشنیدی از باستان
بگفتی، دراز آمدی داستان

 شهریار : اجرا آقای رحیم زاده
فلک یکچند ایران را اسیر ترک و تازی کرد 
در ایران خوان یغما دید و تازی ترکتازی کرد 
چو از شهنامه فردوسی چو رعد اندر خروش آمد 
به تن ایرانیان را خون ملیت بجوش آمد

امامی : اجرا شهیره

در خواب شب دوشین من با شعرا گفتم 

کای یکسره معناتان با لفظ به همدرسی 

شاعر ز شما بهتر شعر آنِ که نیکوتر 

از طایفه تازی وز انجمن فـــــــــرسی
آواز بر آوردند یکرویه همه گفتند 
فردوسی و شهنامه شهنامه و فردوسی 

ابن یمین : اجرا آقا همایون
نکته ای کاندر سخن فردوسی توسی نشاند 

تا نپنداری که کس از زمره ی فرسی نشاند 

اول از بالای کرسی برزمین آمد سخن 

او دگر بارش به بالا برد و بر کرسی نشاند 

+++
چنانچه علاقمندید به کارگاه های شاهنامه خوانی ملحق شوید با من یا با کانون در تماس باشید

© All rights reserved

Saturday, 17 January 2015

بازگشت در وبلاگ دانشکده

What a fantastic start to today, "Bazgasht" was mentioned here 

این خیلی خوبه که دانشگاهی که در آن درس خواندی تنهایت نمی گذارد و مثل پدر یا مادری مهربان همیشه آغوشش به رویت بازه حتی بعد از آنکه ترکش کردی. مراسم معرفی کتابم "بازگشت" روی وبلاگ دانشکده داروسازی دانشگاه منچستر در لینک بالا قید شده. برای این همراهی ممنونم

© All rights reserv

Sunday, 28 December 2014

اینگونه بیاموزیم


یکی از مباحثی که در برنامه کاری تدریسم در دانشگاه جای خاصی برای خودش داشت، امر یادگیری دانشجویان بود: چگونه خواندن مقالات علمی، ارزیابی و یادگیری آنها. امشب فرصتی پیش آمد و مادرم از خاطرات خود تعریف کرد. یکی از این خاطرات مربوط به نحوه یادگیری درسی بود که در دوران دبیرستان آموخته بودند: اسامی کشورهای مستعمره فرانسه _ الجزیره، مراکش، تونس، صحرا و ماداگاسکار. جالب اینجاست که این درس مربوط به بیشتر از پنجاه سال پیش می شد ولی او هنوز آنرا به وضوح خاطر داشت

نحوه به خاطر سپردن این اسامی در گفتگویی دو نفره خلاصه میشد

الجزیره
بله
مرا کشت
کی
تونس
کجا
تو صحرا
فحشش بده
ماداگاسکار

:)

یادم آمد که ما هم در درس زمین شناسی چرخه تغییرات سنگ ها را می خواندیدم و نمایش کوتاهی برای یادگیری اسم برخی از این سنگ ها داشتیم. مثلا الوین که به سرپانتین و سپس به تالک تبدیل میشد، اینگونه در خاطر ما ماند. یکی پادشاه بود و مقام شوالیه ای را به دیگران اهدا می کرد در ضمن این مراسم پادشاه می گفت: الوین سرپانتین تالک من به شما مقام شوالیه ای اهدا می کنم

:)
اگه شما هم خاطراتی اینگونه دارید ممنون میشوم با من هم شریک شوید

Wednesday, 24 December 2014

My book launch

2015
Tagh Bostan, Kermanshah, Iran

Have a fantastic Christmas & a prosperous 2015.

+++
After a few years of knocking on closed doors, finally Commonword opened the door. My book-launch is in Feb. 2015, at Manchester Central Library, hope you can make it.

The book 'Bazgasht' is a fiction in Persian, but there will be a reading of a translated extract, and more!

Please keep 19th Feb free, more details to follow. You can follow me on twitter: twitter.com/sangrezeh

Feel free to spread the word.


وعده ی دیدار ما در 19 فوریه 2015 در کتابخانه ی مرکزی منچستر

© All rights reserved

Friday, 12 December 2014

سماع

 دور تا دور در حلقه ای نشسته و یک به یک حس خودمان را می گفتیم. دیگران از حالت عرفانی و خلسه ای که در آن فرو رفته بودند، گفتند ولی من تنها چیزی که برای گفتن داشتم، حس سرگیجه و تهوع بود. البته باید خودم از ابتدا می دانستم که چرخش برای کسی که با حرکت ماشین هم حالت تهوع پیدا می کند چندان مناسب نیست با این حال از این تجربه خرسندم

© All rights reserve

Thursday, 25 September 2014

آماده شدن برای معرفی کتاب الکترونیکی

برای سومین بار به سالن تاتر زنگ زدم، خانمی که هر سه بار تلفن را جواب داده بود، اینبار نفس عمیقی کشید و گفت خب رسیدید و می توانید ماشین را پارک کنید، سالن داخل پاساژ دست راست است. از ماشین پیاده شدم و فاصله بین ماشین و پاساژ را به سرعت طی کردم. با یک دست چتر را بالای سرم نگه داشته بودم و در دست دیگر لباس ها، کسیه نایلون کفشهایم و کیفم. وفتی وارد تاتر شدم از کوچکی سالن تاتر تعجب کردم. تا بحال سالن تاتری به آن کوچکی ندیده بودم. سی و پنج صندلی در هفت ردیف ظرفیت سالن را تشکیل می داد. باری کوچک هم در ورودی سالن قرار داشت. دیوارها تماما از تابلوهای مختلف پوشیده شده بود. حدود هفت هشت نفر در رفت و آمد بودند و سه عکاس هم مشغول عکاسی از یکی دو نفر بالای سن بودند. دیدن چهره پیت در میان افراد غریبه اطرافم، بهترین منظره بود و لبخند روی لبم آورد. بعدا افشان را هم در میان جمع دیدم. به اتاق کوچکی در پشت سن راهنمایی شدم و قرار شد که آماده شوم و برای گرفتن عکس به  قسمت جلوی صحنه بیایم. برخلاف معمول که پشت لنز هستم، این اولین تجربه مدل شدنم جلوی لنز دوربین بود (البته اگر عکاس مجلس عروسیم را به حساب نیاورم). عکاسی که از من عکس می گرفت، خانمی خوش اخلاق بود که خیلی آرام و با لبخند صحنه عکاسی و ژست های مرا کارگردانی می کرد، در عین حال که کمی هم مرا آزاد می گذاشت تا خودم حالت مناسبی را انتخاب کنم. بعد از مدتی ازم خواست تا لباسم را عوض کرده و برای سری دوم عکاسی اماده شوم. به اتاق پشت سن رفتم ولی چون اتاق چفت و بستی نداشت خودم را بین دیوار و ریل لباس ها دولا و سه لا جا دادم و سریع لباسم را عوض کردم. با اینکه چهار دست لباس و سه جفت کفش همراهم بود به یک بار تغییر لباس بسنده کردم. تق و تق لنز دوباره از سر گرفته شد، اینبار کمی خودمانی تر شده بودیم و پیرامون داستان کتاب هم با خانم عکاس صحبت کردم. چندتا ازعکس هایی را که گرفته بود نشانم داد و نظرم را پرسید. قبل از ترک سالن، قهوه ای خریدم، همانجا روی صندلی های نارنجی سالن تاتر نشستم و به رویای شیرین به واقعیت پیوسته مراسم معرفی کتابم که در راه بود فکر کردم

© All rights reserved