Showing posts with label وبلاگ شهیره. Show all posts
Showing posts with label وبلاگ شهیره. Show all posts

Monday, 9 June 2014

شرمنده

سر کلاس بودم و به توضیحات بن گوش می کردم. وقتی خواستم خودکارم را بردارم و نکته ای را یادداشت کنم نگاهم به دستم افتاد، یکی از ناخن های مصنوعیم افتاده بود. کمی فکر کردم ولی به خاطر نیاوردم که کی و کجا ممکنه افتاده باشد. بهرحال باید اسب وحشی خیال را فعلا یه جورایی مهار می کردم و به کلاس برمیگشتم، به نوشتن ادامه دادم. ولی وقتی سرم را از روی دفترم بلند کردم، نگاهم به ناخن مصنوعی افتاد که از بد روزگار دقیقا وسط کاغذ های برونن، که روی صندلی کنار من نشسته بود، ولو شده بود. آخه چطوری؟ از همه جا هم روی دفتر دستک برونن! باید چکار می کردم؟ اول فکر کردم که به روی خودم نیاورم و به قول معروف خودم را به "کوچه علی چپ" بزنم و وانمود کنم که ماجرا ربطی بمن ندارد. ولی طرح روی ناخن و انگشت بی ناخن من کاملا  گویای ماجرا بود. شاید بهتر بود که معذرت می خواستم و ناخن را برمی داشتم؟ کلی با خودم کلنجار رفتم، هرکاری که می کردم باعث شرمندگی بود. بهرحال بعد از کمی سبک و سنگین کردن راهکارهای مختلف در یک حمله گازانبری به سمت ناخن شیرجه رفتم، ناخن را برداشتم و بدون اینکه حرفی بزنم یا به برونن نگاه کنم آنرا داخل کیفم انداختم و چنان ژست "نه خانی آمده و نه خانی رفته" گرفتم که احتمالا برونن ماجرا را خطای دید پنداشته. البته امیدوارم


© All rights reserved

Wednesday, 1 May 2013

روزی سخت

همزمان با رسیدن غروب که چهره رنگ پریده شب را از پشت پنجره نمایان می کرد، کم کم به اعصابم مسلط شدم و توانستم جلوی بارش بی امان اشک هایم را بگیرم. شاید هم چشمانم بیش از آن توان بارش نداشتند یا شاید پایان روزی سخت خود شادی آفرین است، نمی دانم
 تمام روز در منچستر پرسه زده بودم، برایم ماندن در خانه مشکل بود. اواسط روز با خستگی به قهوه خانه ای پناه بردم و غذایی سبک سفارش دادم. هر چه که نبود، می شد به بهانه وعدۀ غذایی لختی در سرپناهی گرم آرام گرفت. نمی دانم چرا باز ناگهان اشک هایم سرازیر شد، پسری که مرا سرو می کرد، لحظه ای بمن خیره شد، سپس از پشت پیشخوان به سمت من آمد و ازم پرسید که آیا حالم خوبه؟ با تکان دادن سر گفتم که خوبم و با وجود نور کم داخل قهوه خانه چشمهایم را پشت عینک آفتابیم مخفی کردم. با دلسوزی نگاهی بمن انداخت و ازم خواست تا پشت میزی بشینم. سینی غذایم را برایم آورد و بلافاصله به مشتری بعدی رسید بعد از آن دوباره نوبت من شد. مشتی دستمال روی میز گذاشت. ازم پرسید روز سختی داشتی؟ نمی دانم در سوالش چی بود که هق هق ام شدت یافت. کمی دلداریم داد و تشویق به خوردنم کرد، سپس به مشتری بعدی رسید. ولی چند دقیقه بعد دوباره سر میز من بود. اینبار برشی از یک کیک  شکلاتی را برایم آورده بود. گفت: اینو بخور، کمکت می کنه. با همه غصه هایم لبخندی زدم و تشکر کردم. وقتی آمادۀ رفتن شدم ازش پرسیدم که بابت کیک چقدر به او بدهکارم؟ گفت: حرفش رو نزن، فقط مواظب خودت باش. بعد هم آروم دستش را روی شانه ام گذاشت و برایم آرزوی بهتر شدن حال و روزم را کرد
 از خود پرسیدم: جایی که غریبه ای با کمی توجه لبخند روی لبان غریبه ای دیگر می نشاند، به آشنایی که شاید فکر می کند مهربان ترین موجود دنیاست، ولی حتی از دلجویی ساده نیز گریزان است، چه می توان گفت؟

Saturday, 26 March 2011

شکل عکس روی کتاب زندگی

مثل یه بغض که به راز شکستن دست یافته و دیگه حتی مصلحت اندیشی هم جلودارش نیست، عقدۀ سر باز کرده نوشتنم رو امروز حریف نیستم
انگشتان دلتنگم مدتی دور لیوان چای در هم قلاب میشن و حس داغی را تا نزدیکی قلب یخ کرده ام هادی. لحظه ای بعد دوباره به امید پیدا کردن مرهمی روی صفحه کلید سینه خیز جلو میرن و کم کم دردی نوشته میشه، آهی کشیده، اشکی ریخته و تلخی به گونه ای دیگر تجربه
__________
ساعت از هشت شب گذشته بود، آسمون با ملحفه سورمه ای چرکی پوشیده شده بود که حتی ماه و ستاره ها رو هم زیر پوشش میگرفت. عاشق نوازش آروم نسیمی بودم که خیسی موهام رو مرتب متذکر میشد. احساس سرما نمی کردم هنوز از بدنم داغی آب استخر و دوش بعدش می ریخت بیرون. دلم می خواست ماشین رو همون جا تو پارکینگ رها کنم و پیاده برم، برم تا برسم به آخر شب. برسم به جایی که تاریکی، سرخی چشما و رنگ پریده رخسار رو پنهون میکنه و دیگه مجبور نیستی آشفتگیت رو به کسی توضیح بدی و نوک قلۀ غم، دلواپس هراس دیگران برای حالت باشی

© All rights reserved