Saturday, 6 October 2012

Jodayii ( Seperation )





کارهای حسین فاران (از آهنگ سازان ساکن منچستر) را دوست دارم. برای همین وقتی که پیشنهاد دادند تا شعری را که علی ریحانی برای آهنگشان ساخته بودن دکلمه کنم با خوشحالی قبول کردم. ولی بلافاصله دلم شور افتاد که نکنه که  نتوانم از عهده کار بربیام
...
 خلاصه نتیجه کار را این بالا می توانید بشنوید. برای خودم تجربه خیلی جالبی بود. امیدوارم که شما هم خوشتون بیاد



© All rights reserved

Wednesday, 5 September 2012

کمی تا قسمتی نامترادف



دقیقا یادم نمی اید که کی و توسط چه کسی با نماد دست حضرت ابوالفضل (که به شکل پنج انگشت است)  آشنا شدم، ولی احتمالا بی ارتباط با دنیای کودکی و سفرهای تابستانی ام به مشهد و اقامت در خانۀ پدربزرگ و مادربزرگم نبوده. بهر حال همیشه این نماد را علامتی وابسته به آرمانی خاص تلقی می کردم.

سالها بعد در طی سفری به کشوری عربی به علامتی مشابه آنچه دست حضرت ابوالفضل می نامیدم برخوردم، البته در نمونه عربی این نماد غیر از سه انگشت وسط،  دو انگشت دیگر شبیه شست هستند





نقش کاشی، تونس



 وقتی بارها و بارها بر سر در خانه ها و مغازه ها، به صورت طرح بر ظروف، کاشی ها و  پوسترهای مختلف آن علامت تکرار شد کنجکاویم برانگیخته شد و تصمیم گرفتم معنی علامت را بپرسم
the hand of Fatima

دست فاطمه نامی بود که به علامت می دادند  و توضیح داده شد که نمادی است برای خوش اقبالی و دوری از چشم شوم

نقوش روی در، تونس

کاشی های تزئینی، تونس

وقتی نگاهی به تعریف دست فاطمه در ویکیپدیا
 انداختم اشاراتی دیدم مبنی بر اینکه این نماد را هرقومی  به شیوه ای نامیده اند و این مبحث  پیچیده تر از آن است که زمانی می پنداشتم.
حدود دو سال پیش در شعبه کارتیه در فروشگاه هروتس لندن این نقش را باردیگر دیدم که اتیکت قیمت سنگینی بر آن خورده 


کارتیه، لندن


با این طرح در لندن برخوردم، جالب اینکه حالت دست بیشتر به طرح هایی که در ایران دیده بودم شبیه بود تا نمونه های عربی آن



نتیجه اخلاقی مشاهدات صد من یک غاز بنده: ممکن است علامات و نمادهای آرمانی در فرهنگ های مختلف دارای معانی متفاوتی باشند، ولی می شود از همه آنها پول ساخت




© All rights reserved

چه بگویم گله ای نیست



خودم را در زمرۀ افرادی که شیفته غرب هستند و هر چه را که در عالم غرب اتفاق میفتد، حجت می پندارند، به حساب نمیاورم ولی معتقدم در مواردی که می شود از بیگانه درس گرفت، باید تعصب را کنار گذاشت و شیوه ای را که منطق و عقل گواهی به درست بودن آن می دهند انتخاب کرد. یکی از این موارد وقت شناسی است که متاسفانه خیلی از ما با آن مانوس نیستیم. چه وقت شناسی به معنی به موقع سر قراری حاضر شدن و چه هنگامی که می خواهیم مطلبی را عنوان کنیم

هر چند که در ادبیات ما روی وقت شناسی تاکید شده ولی گویا بعضی از ما خیلی از اصل دورافتاده ایم. شنیدید که می گویند

هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد

جز راست نباید گفت، هر راست نشاید گفت

خلاصه حتی حرف حق را هم در موقع خودش باید گفت (البته این قانون تبصره هم دارد ولی بماند برای بعد). اشاره ای که به عالم غرب در ابتدای نوشته داشتم به جهت نکته ای بود که می خواهم ذکر کنم و آن نکته چنین است: در برخی از مراسم ازدواج این طرف آب قبل از بسته شدن "قرارداد ازدواج" به حضار اجازه داده میشود تا چنانچه دلیلی برای مخالفت با پیوند زناشویی طرفین دارد اعلام کند وگرنه برای همیشه خاموش بماند

Speak now or forever hold your peace

شاید هیچ چیزی به خوبی این رسم اهمیت بیان مطلب در موقع خاصی را نرساند. عزیزان من بیایید هنگام بیان پیشنهادات و نظریات که خیلی از آنها هم سازنده و مبارک هستند کمی به زمان هم بیندیشیم و یک ماه زمان تدارکات را نادیده نگیریم تا بعد از اتمام کار تازه بخواهیم طرح پیشنهادی بدهیم، هر چند آن طرح درست ترین درست روی زمین باشد

امیدوارم که دوستان، سروران و همکاران گرامی را با این گفته نرنجانده باشم 

© All rights reserved

Wednesday, 21 March 2012

ماهی های عاشق

بعضی اوقات حوادثی در اطراف ما اتفاق می افتند که شاید اگر خودمان از نزدیک شاهد آن نبودیم باورشان برایمان مشکل بود

++++
برعکس همیشه که بعد از سیزده بدر ماهی های قرمز را در حوض آب حیاط  رها می کردیم، پارسال دو ماهی قرمز سفره هفت سین به دلیل اینکه همه ماهی های آکواریوم مرده بودند، سر از داخل آکواریوم در آوردند. در عرض یکسال گذشته یک جورایی اهلی شده بودند، به موقع برای غذا خوردن روی سطح می آمدند و چرخش های بی پایانشان در میان گیاه های آبی از صحنه های دلپذیر اتفاقات معمول خانه بود که همه ما به آن عادت کرده بودیم

 قبل از سال جدید، دوستی خواست تا از ماهی های داخل حوض یکی را برای سر سفره هفت سین به او قرض بدهیم. چون در طول مدت روز کسی خانه نبود و شب هم ماهیگیری از حوض با شکست مواجه شده بود، یکی از همین دو ماهی  داخل آکواریوم را به ایشان دادیم. از فردای آن روز ماهی باقی مانده در آکواریم به کلی منزوی شده بود. یک گوشه آرام درجا میزد و به اکراه برای غذا خوردن بروی آب میامد. حتما نبود دوستش باعث شده بود تا گوشه عزلت را انتخاب کند و شاید باید این ماهی را هم به همان دوست بدهم تا در کنار هم صحبت خود باقی بماند 

قبل از اینکه با دوستمان تماس بگیرم تا ترتیب جابجایی ماهی دوم را نیز بدهیم از وی تلفنی داشتیم. می گفت که ماهی وی کمی به طور غیر طبیعی آرام به نظر میاید وچون ممکن است که جابجایی باعث تغییر روحیه شده باشد، مایل است که ماهی را به ما برگرداند. کمی بعد ماهی سفر کرده مجددا داخل آکواریوم جا گرفت. از روزگار ماهی سفر کرده فقط روایتی شنیده بودم ولی احوال ماهی تنها شده در آکواریوم را شاهد بودم و وقتی که چندی طول نکشید که همه چیز به حالت اولیه برگشت، انگشت تعجب به دندان گرفتم و گفتم: "جل الخالق مگر ماهی ها هم عاشق می شوند؟" یاد سهراب سپهری افتادم، نمی دانم آیا هرگز او چنین صحنه ای را دیده بود یا نه

 قسمتی از شعر مسافر وی را برای این دو ماهی خواندم و آنها شاید به احترام شاعر یا شاید به دلیل درک واژه دریا در پناه برگ های مواج گیاهی در گوشه آکواریوم آرام به ندای من گوش فرادادند

...
"چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهایی.
چقدر هم تنها!
خیال می كنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی.
دچار یعنی
         عاشق.
و فكر كن كه چه تنهاست
اگر ماهی كوچك ، دچار آبی دریای بیكران باشد.
چه فكر نازك غمناكی !
و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است.
و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست.
خوشا به حال گیاهان كه عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست.
نه ، وصل ممكن نیست،
همیشه فاصله ای هست .
اگر چه منحنی آب بالش خوبی است.
برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر،
همیشه فاصله ای هست.
دچار باید بود
و گرنه زمزمه حیات میان دو حرف
حرام خواهد شد.
و عشق
سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست.
و عشق
صدای فاصله هاست"
...
All rights reserved

Thursday, 2 February 2012

Culture shots

Attended the Culture shots, Museums and Galleries week. I got to hold an old Roman silver coin in my hand. It  belonged to 2500 years ago and had picture of a goddess on my side and an owl, olive tree and a few Greek symbols on the other.  
Isn't that strange? An item is made and a few millenniums after the maker's death, the item still catches attention! I wonder if whoever who made the coin knew that centuries later people look at the coin and admire the craftsmanship.

P.S.  I love it when museums allow some of the less sensitive artefacts to be handled by visitors.

دیروز یک روز بهینه بود. می گویید چطور؟ چون قسمت زیادی از روز وقف شستن، خرد کردن، تفت دادن و در فریزر گذاشتن به هایی شد که روز قبلش خریده بودم. حالا به اندازۀ چند وعده خورش به آلو مواد اولیه داریم

  در عوض امروز یک روز فرهنگی بود. به نمایشگاهی با شرکت چند موزه و گالری رفتم. موزه منچستر بخشی از سکه های قدیمی را در معرض لمس گذاشته بود. یعنی چی؟ یعنی می توانستی به آنها دست بزنی و تا دلت می خواهد وراندازشان کنی. بهترین قسمت نمایشگاه هم همین بود. یک سکه نقره یونانی متعلق به 2500 سال پیش قشنگترین سکه ای بود که در دستم نگه داشتم. یک طرف آن نقش چهره خانمی {یکی از خدایان (باز قدیمی ها به مساوات معتقدتر بودند و درجه خدا بودن را فقط برای مردان نگداشتند!)} و طرف دیگر یک جغد (نشانه حکمت)، دوشاخه درخت زیتون و چند حرف یونانی بود. به کسانی که از این سکه به عنوان وجه رایج استفاده کردند فکر کردم. چه داستانهایی که آن سکه نمی توانست شاهدش بوده باشد. قبلا هم در موزه منچستر ظرفی را که متعلق به بیش از 4000 سال پیش و از مصر بود در دستانم نگه داشتم. ظرف کاسه ای بود که شبیه آن را در ایران دیده بودم. کاسه هایی که هنوز در برخی از نقاط برای ساییدن کشک از آنها استفاده می شود و داخل آن زبر و پر از گوشه های ریز و برامده ای است که کشک در اثر تماس با آنها ساییده میشود

 عجیب است. انسان شی را می سازد و قرن ها بعد از مردن و پوسیده شدن سازنده، خود شی هنوز زیباست، هنوز شگفتی می آفریند، به فکر وامیدارد و هنوز متحیر و سرگرم میکند

کاش این رویه موزه منچستر را موزه های دیگر نیز در پیش گیرند و برخی از میراث تمدن های قدیم که حساسیت کمتری دارند را از پشت شیشه ها بیرون آورده و در دسترس بگذارند. تا نظر شما چه باشد

© All rights reserved

Wednesday, 11 January 2012

کمی هم انصاف بد نیست

می دانم اصرار پدر بر تغذیه سالم  (و گهگاهی از عصاره سبزیجات تازه بهره بردن) بود یا آگاهی از کسانی که در فاصله ای نه چندان دور گرسنه سر بر بالین می گذارند، شاید هم ترکیبی از این دو، به هر حال خوردن را نه تنها  به عنوان لذت نمی شناختم بلکه گاهی از آن به عنوان یک غریزه منحوس ارضاء نشدنی و وظیفۀ ابدی انجام نشدنی گریزان هم بودم. فکر می کردم چطور میشد اگر دستگاهی اختراع میشد که  به راحتی روی معده سوار شده و با باز شدن آن مستقیما بشود غذا را در معده ریخت مثل کوره های تامین سوخت زغال سنگ در قطارهای بخاری. آنوقت دیگر نیازی به اتلاف وقت برای خوردن نبود و وقت نازنین را می شود به کارهای دیگر اختصاص داد

 حدود پانزدا سال پیش بود که اولین بار با "م" آشنا شدم. عشق بی اندازۀ او به غذا و آشپزی و تقریبا گذراندن بیشتر از اوقات فراغت در کنار یکدیگر همان و اثر کردن کمال همنشین در من همان. همزمان با آن هم بچه داری و پرداختن به تغذیه کودک باعث شد تا کم کم رابطه ای سالم تر با غذاها پیدا کنم. البته هنوز هم شادی بعضی از اطرافیان را در مقابل وجود بی اندازۀ خوردنی ها و آشامیدنی ها درک نمی کنم. دیگر تقریبا ایمان آوردم که با سفره های به قول معروف هفت رنگ مشکل دارم. در جهانی که کودکان  از شدت فقرغذایی در آغوش مادران گرسنه تر و پریشان تر از خودشان جان می بازند، آراستن بیش از اندازه و تهیه بی رویه غذا بر سفره ها و میزهای مجالس برای گروهی که ناخورده هم نیستند چه معنی دارد؟ شاید مد شدن رژیم غذایی بین گروهی از ایرانیان آنقدرها هم بد نباشد. البته اعتدال در هر کاری لازم است

می دانم که لحن این پست کمی به موعظه می ماند ولی انقدر دلم از بی انصافی گرفته که به خودسانسوری عقایدم در اینجا موفق
 نشدم

© All rights reserved

Thursday, 22 December 2011

اسباب کار

تا حالا همه نوشته هام پشت میز غذاخوری، روی مبل یا تخت، رو کابینت های آشپزخونه، تاب گوشه حیاط، توی استارباکس و کتابخونه های مختلف به نگارش کشیده می شد. تا اینکه بالاخره چند روز پیش به پیشنهاد جان صدیقی میز کاری رو برای خودم یه گوشه اتاق دست و پا کردم. دیروز هم اولین روزی بود که رسما پشت اون نشستم و مطلبی نوشتم. با اینکه اتاق نشیمن ما به همه چیز شبیه الا محل کار ولی وجود این میز یه جورایی به نوشتن من رسمیت میده. تو این فضای  127 در 46 سانتی خیلی از ناممکن ها مقدور میشه، هفت کشوی این میز کهربایی قد هفت اقلیم غنیه و پایه های نقره ای استوانه ایش تحمل بارغم واژه های معمول منو داره. یه میز دست دومه که از کس دیگه به من رسیده، البته برای اولین میز کار از کافی هم چند سطح بالاتره. با این حال با خودم عهد کردم هر وقت کتاب دومم به چاپ رسید یه میز کار مشتی خودم رو مهمون کنم. اینم اینجا نوشتم نه که اگه اون روز رسید میز جدید فراموش نشه، بلکه برای یادآوری این که همین میز معمولی  چقدر بهم توهم مهم بودن و فرصت نوشتن میده

© All rights reserved